- دسته‌بندی نشده

با هر چه عشق، نام تو را می توان نوشت… | نگاهی کامل به زندگینامه Geralt of Rivia

با هر چه عشق، نام تو را می توان نوشت… | نگاهی کامل به زندگینامه Geralt of Rivia

برای بسیاری از ما، بازیهای ویدیویی حکم زندگی واقعی را دارند. با خوشحالی و پیروزی شخصیت های مورد علاقه مان خوشحال می شویم، بعد از شکست یا مرگ شخصیتی ناراحت می شویم و در یک کلام با آنها زندگی می کنیم. معمولا هر کدام از ما شیفته و عاشق شخصیتی خاص هستیم که همین علاقه و شیفتگی، ما را به شدت به آنها نزدیک ساخته است. حال این شخصیت بزرگ می تواند Kratos کبیر باشد، یا Master Chief افسانه ای، یا حتی قهرمان هایی مانند Dante و Max Payne. کم نبوده است دفعاتی که یک بازی را بیش از یک بار به اتمام رسانده ایم، آن هم فقط و فقط به خاطر شخصیت محبوبمان. شاید خیلی ها تصور کنند ارزش قائل شدن و علاقه مندی به شخصیت های خیالی و Fictional, عقلانی نیست، اما فقط آنهایی که با گوشت و خون از دنیای گیم لذت می‌برند معنی این مفاهیم عمیق را درک می کنند.

خود من به شخصه، به بسیاری از ضد قهرمان ها علاقه دارم. دلیلش هم این است که ضد قهرمان ها در بسیاری از مواقع، واقعی تر، منطقی تر و درست تر جلوه می کنند. ضد قهرمان ها اشتباه می کنند، به بقیه آسیب می رسانند، اما در پایان اگر انها نباشند بسیاری از اتفاقات رخ نخواهند داد. به همین دلیل برای خود من به شخصه، ضد قهرمان ها در جایگاه بالاتری از قهرمان ها در دنیای گیم قرار دارند. یکی از این ضد قهرمان ها( این جا باید به این نکته اشاره کنم که وحدت و اتفاق نظری در مورد ضد قهرمان بودن شخصیت گرالت وجود ندارد، چون برخی از افراد از او به عنوان قهرمان یاد می کنند. اما اگر دقیق و جزیی بررسی کنیم، متوجه می‌شویم خصوصیات رفتاری و عملکردی گرالت بسیار به ضد قهرمان بودن نزدیک است تا به قهرمان. برای جزئیات و اطلاعات دقیق تر و موشکافانه تر، به بخش پایانی مقاله مراجعه کنید. در آنجا به طور کامل در مورد ویژگی های شخصیتی گرالت توضیح داده است)، Geralt of Rivia, جایگاه بسیار ویژه و خاصی در قلب طرفداران و هواداران دنیای گیم دارد. گرگ سپیدی که ماجراجویی ها مختلفی را با آن پشت سر گذاشته ایم. سحر ها را باطل کرده ایم، غارها را درنوردیده ایم، جنگل ها را پشت سر گذاشته ایم و در باتلاق ها و مناطق تاریک، به نبرد با هیولاهای گوناگون پرداخته ایم. به نوعی باید گفت سری Witcher, به بهترین و فوق العاده ترین شکل ممکن، ماجراجویی را به تصویر کشیده است. در همین لحظات که در حال نوشتن این کلمات هستم، ناخودآگاه تصاویر متعددی از Witcher 3 از جلوی چشمانم رد می شوند. از آهنگری ها و فروشگاه ها متعدد در جای جای بازی که وقت زیادی را صرف خرید و فروش در آنها کرده ایم گرفته، تا برخی از Quest های به یادماندنی بازی…احتمالا در مورد Red Dead Redemption شنیده اید که می گویند “رد دد را باید زندگی کرد”. باید بگویم Witcher 3 را نیز باید زندگی کرد و از آن لذت برد.

از بحث دور نشوم. صادقانه بگویم سخت است در مورد گرالت افسانه ای بنویسم و احساسات خود را بیان نکنم. خصوصا آنکه دیگر کنترل او را بر عهده نخواهیم گرفت. بگذریم. همانطور که از تیتر مقاله پیداست، در این مقاله، به صورت بسیار کامل به شخصیت Geralt of Rivia پرداخته ایم. از زندگینامه کلی او گرفته، تا ویژگی های شخصیتی و همچنین یکسری Fact بسیار جالب در مورد دنیای Witcher. پس با من و گیمفا همراه شوید تا زندگی گرالت را زیر ذره‌بین ببریم.

اگر از علاقه مندان به شخصیت Geralt هستید، به طور قطع این مقاله برای شما نکات جذابی در بر دارد. چون مطالب مختلفی را در مورد شخصیت گرالت بازگو می کند. اگر هم هیچ گونه شناختی از او ندارید، با خواندن این مقاله مفصل، از صفر تا صد زندگی گرالت را خواهید دانست. این مقاله نه تنها زندگینامه کلی او را در بردارد، بلکه اگر متن زیر عکس ها را نیز مطالعه کنید، به یکسری حقایق و Fact جالب که یقینا بسیاری از آنها را نمی دانستید پی خواهید برد. در بخش پایانی مقاله نیز به بررسی احتمالات نسخه بعدی Witcher پرداخته ام. یک مقاله، با سه هدف کامل!!! امیدوارم از خواندن این مقاله لذت ببرید گیمفایی های عزیز…

گرگ محبوب دنیای بازی ها، Geralt of Rivia, از مادری جادوگر به نام Visenna, و پدری جنگجو به نام Korin به دنیا آمد. اگر در مورد جادوگر ها و Sorceress ها اطلاع داشته باشید، می دانید که آنها نابارور هستند و توانایی بچه دار شدن را ندارند. اما برخی از جادوگر ها، به واسطه ورد ها و Spell های قدرتمند و البته خطرناک، می توانند بچه دار شوند. از این رو مادر Geralt را باید ساحره ای فوق قدرتمند به شمار آورد که توانست با کمک جادو گرالت را به دنیا بیاورد. پس از به دنیا آمدن گرالت، ظرف مدت بسیار کوتاهی Visenna او را به School of the Wolf فرستاد و او را در آنجا رها کرد تا تبدیل به یک Witcher شود. از همان سنین کودکی، Geralt آزمون ها، آزمایشات و امتحانات بسیار مرگبار و سختی را پشت سر گذاشت تا نهایتا بتواند تبدیل به یک Witcher شود. جالب است بدانید که تنها سه کودک از ده کودکی که مورد آزمایش و تغییرات Trial of The Grasses قرار می گرفتند زنده می ماندند. البته احتمال زیادی وجود داشت که این کودکان در ادامه مسیر تمرینات، جان خود را از دست بدهند.

در همان دوران کودکی، Geralt با برخی از کودکان آنجا صمیمی شده و ارتباط دوستانه ای برقرار کرد. از Gweid و Eskel می توان به عنوان نزدیک ترین دوستان او در آن دوران نام برد. معلم و آموزگار او در زمان آموزش نیز ویچری به نام Vesemir بود که احتمالا به خوبی او را می شناسید.

پس از گذشت مدتی و پشت سر گذاشتن امتحانات و آموزش های گوناگون، گرالت با آزمونی بسیار سخت مواجه شد. طی این آموزش که Trial of the Forest نام داشت، دستان او بسته شده، چشمان او پوشیده شده و او در جنگل رها شد. او می بایست تا قبل از صبح به Kaer Mohen باز گردد وگرنه در آزمون شکست می خورد. پس از رها شدن در جنگل، یک Elf به نام Aideen گرالت را پیدا کرد. سپس Aideen گرالت را از بند رها کرده، و او را رها کرد تا بتواند به Kaer Mohen باز گردد.در طول مسیر نیز گرالت به برخی از ویچر های کارآموز مدرسه Cat برخورد نمود. ولی سرانجام توانست خود را به پایگاه رسانده و آزمون را با موفقیت پشت سر بگذارد.

مدتی بعد دو مدرسه ویچر Cat و Wolf، قرار بود در تورنمنتی که توسط King Radowit II ترتیب داده شده بود شرکت کنند. اما King Radowit قصد داشت با همدستی با اعضای Cat, تمامی ویچر های مدرسه Wolf را قتل عام سازند. در اولین دور رقابت ها، Geralt در مقابل دوست خود Gweid می بایست مبارزه کند.پس از گذشت مدت کوتاهی، هر دوی آنها متوجه شدند که این تورنمنت به منظور اهداف شومی برگزار می شود. اما در همین هنگام، یک Druid, با استفاده از جادو ذهن Gweid را تسخیر کرده، و او را وادار ساخت به قصد کشت به گرالت حمله ور شود. گرالت علی رغم این که نمیخواست به دوستش آسیب برساند، مجبور شد شمشیرش را در سینه او فرو کرده، و او را بکشد تا جان خود را نحات دهد. بعد از این اتفاق، سربازان King Radowit ویچر ها را محاصره کرده و شروع به قتل عام آنها کردند. اما گرالت با زحمت فراوان سوار بر اسب از مهلکه گریخت تا جان خود را نجات دهد. پس از این اتفاق King Radowit برای سر Geralt جایزه تعیین کرد.

پس از فرار، در جنگل بار دیگر گرالت به Aideen برخورد. او گرالت را قانع ساخت تا سربازان و نیروهای King Radowit را نکشد و کاری به کار آنها نداشته باشد. البته گرالت در طول راه پس از برخورد با یکی از این سربازان، مجبور شد او را از پای در بیاورد. در ادامه گرالت به Hertch رفته، و رهبران و افراد حاضر در آنجا را از خیانت School of the Cat آگاه ساخت.

طی فعل و انفعالات مختلف و متعددی، سرانجام گرالت توانست از خطر مرگ و کشته شدن توسط سربازان King Radowit رهایی یابد. مدتی بعد، گرالت که در تمرینات و آزمون ها از تمامی دانش آموزان دیگر School of the Wolf عملکرد بهتری از خود به جای گذاشته بود، برای آزمایشات بیشتر انتخاب شد. این تغییرات یا همان Mutation Experiment, موجب شد تا او از دیگر ویچر ها قوی تر، مقاوم تر و سریع تر گردد. سفید شدن موی گرالت، یکی از آثار جانبی این آزمایش اضافه بود. پس از پایان موفقیت آمیز آزمون ها و آزمایش ها، گرالت رسما به عنوان یک ویچر آموزش دیده پا به دنیای بیرون نهاد. در این هنگام او اسبی را انتخاب کرد که نام او را Roach گذاشت. از این زمان تا آخرین ماجراجویی ها، گرالت نام Roach را برای تمامی اسب های خود انتخاب می نمود. و از اینجا بود که فصل جدیدی در زندگی گرالت افسانه ای آغاز شد.

همانطور که احتمالا می دانید، خالق دنیا و کتاب های Witcher, نویسنده لهستانی، Andrzej Sapkowski می باشد. اما آیا می دانستید چگونه او این دنیای افسانه ای را خلق کرد؟ در سال ۱۹۸۶، مسابقه ی داستان نویسی در یکی از محلات معتبر و معروف لهستان یعنی Fantastyka برگزار شد. او که می خواست در این مسابقه و رویداد شرکت کند، داستانی کوتاه با نام Witcher را نوشته و برای محله فرستاد. این داستان کوتاه یکی از قرارداد های گرالت را روایت ساخته بود. هر چند در پایان Andrzej Sapkowski نتوانست برنده مسابقه شود، اما ظرف مدت کوتاهی Witcher تبدیل به موضوعی پرطرفدار در سرتاسر لهستان شد. سپس Andrzej Sapkowski کار اصلی خود را کنار گذاشته، و به نگارش کتاب‌ها و داستان های متعددی در دنیای Witcher مشغول شد.

  • قصاب بلویکن (Butcher of Blaviken)

پس از گذشت مدتی نامشخص، گرالت در طی نبردی توانست یک amphisbaena را از پای درآورد. سپس او به پیش پادشاه Kovir یعنی King Idi رفت تا سر amphisbaena را تحویل داده و پاداش خود را دریافت سازد. اما از آنجایی که گرالت هیچ وقت در زندگی شانس نداشته است، دو تن از جادوگران دربار King Idi, به نام های Zavist و Stregobor گرالت را متهم به دروغگویی و شیادی کرده و به پادشاه گفتند گرالت در مورد سر amphisbaena دروغ می گوید. از همین رو، پادشاه نه تنها پول و پاداشی به Geralt پرداخت نکرد، بلکه به او اولتیماتوم داد تا ظرف ۱۲ ساعت Kovir را ترک کند و گرنه کشته خواهد شد. گرالت به لطف شکسته شدن ساعت شنی پادشاه، به زحمت توانست طی مدت داده شده Kovir را ترک کرده، و جان خود را حفظ سازد.

دو سال بعد، گرالت به روستای Blaviken رفت. جایی که او با کدخدای روستا به نام Caldemeyn دیدار کرد. Caldemeyn از آشناهای قدیمی گرالت محسوب می شد. پس از مدتی صحبت و رد و بدل کردن خاطرات و اتفاقات مختلف، Caldeymeyn از گرالت عذرخواهی کرد چون نمی توانست بابت Kikimore که گرالت نزدیک روستا کشته بود، جایزه و پاداشی به او بدهد. اما او به گرالت پیشنهاد که جادوگری گه در آن نزدیکی زنده می کند، ممکن است بقایای Kikimore را مفید بداند. پس از ملاقات با آن جادوگر، گرالت متوجه شد آن جادوگر محلی، کسی نیست جز Stregobor. همان جادوگری که در Kovir او را به شیادی و دروغگویی متهم ساخته بود. پس از ملاقات با یکدیگر و وقتی آن دو زمان مناسبی پیدا کردند، مشغول صحبت در مورد گذشته شدند. گرالت به طعنه به این نکته اشاره کرد که حرف های Stregobor موجب شده بود پادشاه Kovir پولی به او نپردازد. در ادامه Stregobor از گرالت تقاضای کمک کرد. فردی به نام Renfri, که سردسته گروهی از راهزنان بود، قصد کشتن Stregobor را داشت به همین دلیل او از گرالت خواست Renfri را کشته و جان او را نجات دهد، اما گرالت با ذکر این نکته که این مسأله هیچ ارتباطی با او ندارد، از انجام این کار خودداری کرد.

در ادامه در همان شب، Geralt به اتفاق caldemeyn راهی Golden Court که مسافرخانه اصلی روستا بود شدند. در آنجا گرالت متوجه شد که Renfri همراه تعدادی از اعضای گروهش در آن مسافرخانه حضور دارند. در حالی که گرالت انتظار درگیری یا حمله ای از سوی آنان را داشت، اتفاق خاصی رخ نداد تا این که یکی از اعضای گروه، به نام Fifteen, گرالت به مبارزه طلبید. البته قبل از آنکه کار به جاهای باریک بکشد، Renfri به مسأله ورود کرده و اجازه نداد اتفاقی رخ دهد. سپس او از Geralt و کدخدا درخواست کرد تا به طور خصوصی با آنها صحبت کند. کدخدا از Renfri خواست روستا را ترک کند، یا این که به زندان برود. در این هنگام بود که Renfri نامه ای از طرف Kimg Audeon به آنها نشان داد که مشخص می ساخت Renfri در Hengfors و Arcsea در امان است. در ادامه Renfri موفق شد به طور خصوصی با گرالت صحبت کرده، و تمامی حقایق را فاش کند. Renfri در اصل شاهزاده ای از سرزمین Creyden بود که به علت به دنیا آمدن هنگام Black sun, از سرزمین خود خارج شده بود( به نوعی به علت طلسم، از آنجا مجبور به فرار شد). سپس او اشاره کرده که Stregobor در خروج او از سرزمین مادری اش نقش مهمی ایفا کرده و از آن زمان تا به امروز، Renfri و Stregobor همواره در تلاش بوده اند تا یکدیگر را به قتل برسانند. سپس او از گرالت درخواست کرد به او کمک کند تا Stregobor را به قتل برساند. گرالت باز هم تصمیم گرفت موضع بی طرفی را انتخاب کند و بنابراین درخواست او را رد کرد. سپس گرالت از او خواست تا آن روستا را ترک سازد. Renfri سپس به گرالت گفت که از Tridam Ultimatum استفاده خواهد کرد(این روش به این صورت است که فرد یا گروهی تعدادی از مردم را گروگان میگیرند تا بدین وسیله و به لطف اهرم فشار، بتوانند به خواسته ی خود برسند.)

صبح روز بعد پس از اینکه کدخدا معنای Tridam Ultimatum را به گرالت توضیح داد، گرالت دریافت که Renfri و افرادش قصد دارند تا بازار اصلی شهر را اشغال کرده و مردم را گروگان بگیرند. آن روز شلوغ ترین روز سال بازاز نیز محسوب می شد بنابراین زمان مناسبی برای گروگان گیری به شمار می رفت.

Fact اول: نشان یا همان Medallion که گرالت به همراه دارد، اولین Medallion او نیست. در کل تمامی ویچرها از مدارس مختلف یک Medallion به همراه دارند که هم مشخص می کند که آن ها ویچر هستند، هم اینکه شکل Medallion مدرسه ای که در آن تعلیم دیده اند را نشان می دهد، و هم اینکه وقتی جایی جادو وجود داشته باشد، Medallion می لرزد و به ویچر اطلاع می دهد نزدیکی او منبعی جادویی قرار دارد. در بخش های پایانی کتاب The Tower of Swallow, گرالت Medallion اول خود را به دلایلی به یک جادوگر الف میدهد، اما پس از آنکه طی اتفاقاتی آن جادوگر و تمام وسایلش سوزانده می شوند، Medallion گرالت نیز در آتش می سوزد. گرالت پس از این اتفاق از یک Medallion جایگزین ضعیف استفاده می کند، تا این که Ciri یک Wolf Medallion دیگر را به او می دهد.

? What now you piece of filth

گرالت سپس به سرعت راهی بازار شد تا جلوی فاجعه احتمالی را بگیرد. پس از رسیدن به بازار او متوجه شد که افراد گروه Renfri هنوز دست به کاری نزده و منتظر دستور Renfri هستند. گرالت که نمیخواست کار را به اما و اگر و شانس واگذار کند، تصمیم گرفت اعضای گروه Renfri را از پای درآورد به همین دلیل به آنها حمله کرد. گرالت تمامی اعضای گروه را به شکل مرگباری درست جلوی چشمان مردم عادی از پای درآورد. سپس Renfri نیز فرارسید و پس از اینکه او حاضر نشد خود را تسلیم سازد، گرالت او را نیز از پای درآورد. پس از کشته شدن Renfri به دست گرالت، Stregobor که تمامی اتفاقات را لز طریق یک Crystal Ball مشاهده کرده بود، به آنجا آمده، و درخواست کرد تا کالبد شکافی بر روی بدن Renfri انجام دهد. اما گرالت او را تهدید کرد که اگر دست به جنازه او بزند، او را خواهد کشت. بدین ترتیب Stregobor نیز آنجا را ترک کرده، و به Kovir بازگشت. سپس مردم شهر که اطلاع نداشتند گرالت جان آنها را از یک خطر حتمی گروگانگیری و مرگ نجات داده است، شروع به پرتاب سنگ به او کردند. در این هنگام کدخدا به قضیه ورود کرده، و به گرالت گفت Blaviken را ترک کند و هیچگاه به آنجا بازنگردد…

  • بازگشت به خانه…

در پاییز سال ۱۲۳۲، گرالت تصمیم گرفت برای مدتی از شکار هیولاها و قبول قرارداد های مختلف فاصله گرفته، و به خانه‌ی خود یعنی Kaer Morhen باز گردد. اما در بین راه، اسب گرالت توسط گرگ ها کشته شد. او در یکی از کمپ های Caingornese توقف کرد تا با شاهزاده Merwin Ademeyn, جادوگری به نام Sabrina و همینطور کوتوله ای به نام Merton Bringgs ملاقات کند. آنها پیشنهادی برای گرالت داشتند، اما قبل از آنکه Sabrina بتواند پیشنهاد خود را مطرح سازد، گروهی از گرگ ها به کمپ حمله کردند. گرالت در کنار دیگران به مبارزه با گرگ ها پرداخته و آنها را نابود ساختند. پس از کشتن گرگ ها، گرالت و سابرینا با یکدیگر صحبت کردند. گرالت از علائم طلسم Black Sun صحبت به عمل آورد که در ادامه موضوع بحث به خواهر Merwin کشیده شد. خواهر Merwin در Kaer Morhen حضور داشت. سپس sabrina از گرالت خواست خواهر او را بازگرداند تا آنها بتواند درمانی برای طلسم Black sun که برای افرادی که حین کسوف یا خسوف به دنیا می آیند به وجود می آید پیدا کنند.

پس از اتمام صحبت گرالت با سابرینا، Merwin به گرالت نزدیک شده، و نامه از سوی پادشاه Kaedwen را به گرالت نشان داد که اشاره می کرد که هر کس از خواست یا دستور Merwin سرپیچی کند، یعنی از درخواست پادشاه سرپیچی کرده است. پس از اینکه گرالت کمپ را ترک کرد، در جنگل به Lambert که یکی از دوستان ویچر او محسوب می شد برخورد کرد. Lambert به گرالت توضیح داد که Merton Bringgs و گروهی از کوتوله ها قصد ورود به Kaer Morhen را داشته اند اما Lambert آنها را دستگیر کرده است. پس از رسیدن به Kaer Morhen, وزمیر به Geralt گفت که خواهر Merwin, یا همان Deidre چند روزی است که آنجا را ترک کرده است. وزمیر در ادامه به گرالت توضیح داد که Deidre از ترس برادر حسود خود Merwin و جادوگر پلید یعنی Sabrina همواره در حال فرار است. سپس Vesemir به گرالت توضیح داد که Deidre, در واقع دختر خوانده ی Eskel محسوب می شود(در اینجا ارائه توضیحاتی بسیار ضروری است. قانونی در دنیای ویچر وجود دارد به نام Law of Suprise. این قانون در واقع مشخص می سازد اگر فردی جان فردی را نجات دهد، آن فرد که جان او نجات داده شده، چیزی را باید به نجات دهنده خود بدهد. اما نکته این جاست ماهیت آن چیز یا شخص باید برای یک یا هر دوی آن افراد نامشخص باشد. مثلا بعد از آنکه Geralt پدر Ciri یعنی Duny را از شر یک طلسم نجات داد، به گرالت گفت که هر چیز بخواهد را به او می دهد. گرالت از او خواست چیزی به او بدهد که داشته باشد اما خود از وجود ان اطلاعی نداشته باشد. و این چنین بود که Duny به نوعی مالکیت فرزند خود را به گرالت داد. به همین دلیل است که Ciri دختر گرالت محسوب می شود. مشابه همین اتفاق برای Eskel و Deidre پیش آمده بود). سپس گرالت بنابر خواسته وزمیر به دنبال Eskel رفت.

پس از مدت کوتاهی Geralt موفق شد Eskel را پیدا کند. سپس Eskel جزئیات ماجرا را در اختیار گرالت قرار داد. پس از پایان صحبت آن دو، گرالت و Eskel به پایگاه بازگشتند. Eskel در اینجا مردد بود که آیا می بایست Deidre را به سابرینا و Merwin تحویل دهد یا خیر. به همین دلیل قرار شد بین Geralt, Lambert, Vesemir و Eskel رای گیری صورت گیرد تا سرنوشت Deidre مشخص شود. البته خود Eskel از رای گیری انصراف داد و به دوستان خود گفت هر چه آنها تصمیم بگیرند، او با آن مشکلی نخواهد داشت.

Fact: دوم اولین مبارزه او به عنوان ویچر، اصلا خوشایند نبود. پس از خروج از Kaer Morhen, او در راه به فردی کچل برخورد می کند که قصد دارد تاجر دوره گردی را به قتل رسانده، و از دخترش سواستفاده کند. گرالت که متوجه اوضاع می شود، از اسب خود پیاده می شود و در طی دو ضربه آن مرد را به قتل می رساند و تاجر و دخترش را نجات می دهد. اما وقتی که به سراغ تاحر و دخترش می رود تا حال آنها را جویا شود، دختر با مشاهده او استفراغ کرده و فرار می کند. پدر او نیز پس از مشاهده گرالت با نفرت و تهوع از آنجا دور می شود. همین برخورد اول به گرالت نشان داد اگر او بهترین کارها را نیز در حق مردم انجام دهد، مردم همواره از او به عنوان یک موجود عجیب و غریب و چندش آور یاد می کنند. در کتاب و بازی هم هرگاه گرالت در خیابان یا مناطق دیگر با مردم مواجه می شود، دیالوگ های آنان کاملا این موضوع را تایید می کنند.

  • سرنوشت Deidre

در اینجا داستان دو شاخه می شود(بر اساس تصمیم بازیباز) اگر گرالت تصمیم بگیرد تا از Deidre محافظت کند، او و Eskel پس از صحبت موفق می شوند تا Deidre را متقاعد سازند تا همراه آنها به کمپی که برادرش و سابرینا در ان حضور دارند برود. وقتی که آن سه به کمپ رسیدند، Deidre پذیرفت که هر گونه حق و میراث برای سلطنت یا القاب مختلف پادشاهی را انکار کند تا بتواند برادرش را متقاعد سازد از تعقیب و شکار او دست بردارد. در همین زمان Sabrina به سربازان خود دستور داد تا کوتوله Merton را دستگیر سازند. طی فعل و انفعالات و آشوب به وجود آمده، Deidre ضربه ای سخت به صورت Eskel وارد کرد که موجب به وجود آمدن زخم عمیق دائمی بر روی صورت او شد. Deidre با استفاده از شمشیرش Merton را نیز کشت اما سابرینا با استفاده از یک پورتال از مهلکه گریخت.

در ادامه گرالت به تعقیب Deidre پرداخت و به چادر و خیمه Sabrina رسید. در آنجا او Sabrina, Deidre و Merwin را مشاهده کرد. در این هنگام Merwin از گرالت خواست تا Deidre را بکشد. اما Deidre شروع به التماس کردن کرد و گفت قصد آسیب رساندن به Eskel را نداشته و این اتفاق سهوی رخ داده است. گرالت سپس از Deidre خواست تا نفرتی که از سابرینا و برادرش داشت را کنار بگذارد. چون این کار به نفع همه خواهد بود. گرالت سپس Deidre را مجبور ساخت تا شمشیر خود را به زمین بیاندازد. گرالت به شدت از Deidre عصبانی بود. چون هم به Eskel آسیب رسانده بود و هم به او دروغگو گفته بود. سپس گرالت از سابرینا خواست تا آنجا را ترک کند و در ادامه نیز Merwin و خواهرش Deidre با بخشیدن یکدیگر، رهسپار Caingorn شدند.

Fact سوم: گرالت یکی از معدود ویچر های باقی مانده جهان محسوب می شود… قبل از شروع داستان در سه گانه ویچر، تعدادی از گروه های مسلح، یاغیان و عده ای از مردم و نیرو های حکومتی سرزمین های مختلف، به پایگاه های مدارس Witcher مانند Kaer Morhen و دیگر مدارس حمله کرده، تعداد قابل توجهی از ویچر ها را کشته و وسایل و تجهیزات لازم برای آزمایشات و Mutation Experiment ها را نابود ساختند. هر چند شجاعت و مهارت ویچر ها باعث شد در نهایت آنها این حملات را دفع کنند، اما خسارات و عواقب این حملات، کل سیستم تعلیم ویچر ها را متوقف ساخت.

زمان خاطراتو محو میکنه، حقایق رو تحریف می کنه. بعضی وقتا فقط بخشای خوب رو به یاد میاریم، بعضی وقتا فقط قسمتای بعد.

  • ماجراجویی در Lower Posada

در طی یکی از سفر های پرشمار خود، Geralt و دوست بسیار صمیمیش Dandelion, به Higher Posada رسیدن تا اگر قرارداد و کاری وجود دارد، بتوانند آن را انجام دهند. اما پس از گذشت مدتی آنها متوجه شدند هیچ هیولایی برای شکار در آن جا وجود ندارد. آنها سپس از آنجا خارج شدند و راه جاده خروجی را در پیش گرفتند که ناگهان فردی به نام Netty به آنها نزدیک شد و اطلاع داد که برای آن دو یک کار و قرارداد در Lower Posada سراغ دارد.

در ادامه Geralt و Dandelion شام را در خانه همان مرد خورده و سپس با ریش سفید Lower Posada, فردی به نام Dhun دیدار کردند. او به آن دو گفت که موجودی از نژاد Sylvan به نام Torque در آن ناحیه وجود دارد. او در ادامه توضیح داد هر چند که Torque موجودی بی آزار محسوب می شود، اما شوخی های پرتعداد او با کشاورزان و روستاییان غیر قابل تحمل شده است. بنابراین آنها از گرالت درخواست کردند بدون آسیب رساندن یا کشتن Torque, او را از آنجا فراری دهد.

گرالت پس از پذیرفتن قرارداد، همراه Dandelion به مزرعه ای رفتند که گزارش شده بود Torque در آنجا سکونت دارد. پس از آنکه آنها مشغول جست و جو شدند، Torque ظاهر شد. گرالت شروع کرد به حرف زدن با او تا بتواند بدون درگیری و از طریق صلح آمیز او را به ترک آن منطقه راضی سازد، اما جوک ها و شوخی های متعدد Dandelion موجب شد Torque عصبانی شده و پس از حمله ای کم خطر آنجا را ترک کند.

در ادامه گرالت و Dandelion متوجه شدند که Torque در واقع مشغول دزدی غذا برای الف های گرسنه است و همچنین او برخی نکات کشاورزی را به الف ها آموزش می دهد،گ، چون آنها خودشان اطلاعاتی در این زمینه ندارند. پس از کش و قوس های فراوان، الف ها به سرزمین خود برگشته، و Torque نیز وعده داد دیگر روستاییان را اذیت نکند تا بدین ترتیب، گرالت این قرارداد به طور بسیار مناسب و صلح آمیزی انجام دهد. شاید بتوان از این قرارداد به عنوان کم تلفات ترین قراردادی نام برد که گرالت در طول زندگی خود پذیرفته است.

  • ملاقات با Yenefer

مدتی بعد، گرالت همراه Dandelion به روستایی سفر کرده، و مشغول ماهیگیری شدند. هنگام تلاش برای صید یک ماهی، قلاب شکست و آن دو شروع کردند به دیگری را مقصر جلوه دادن. در همین هنگام Dandelion متوجه شد قلاب ماهیگیری به کوزه و ظرفی قدیمی گیر کرده است که ممکن ایت حاوی Djinn باشد. Djinn نوعی موجود خیالی و مانند جن است که فوق العاده قدرتمند بوده، و اگر کسی او را از اسارت برهاند، سه آرزو را برای او برآورده می سازد. گرالت به Dandelion هشدار داد که کاری به کاری آن ظرف نداشته باشد چون خطر بسیار مرگباری می تواند برای آن دو به وجود بیاورد، اما Dandelion بدون توجه ظرف Djinn را لمس کرده و بدین ترتیب او آزاد شد. پس از پدیدار شدن Djinn, دندلاین شروع کرد به آرزو کردن، اما این کار فقط Djinn را عصبانی کرده، و او گلوی دندلاین را قدرت گرفت. گرالت سعی کرد با شمشیر خود دندلاین را نجات دهد، اما ضربات او تأثیر بسیار کمی بر روی Djinn داشتند. Geralt سپس از سر ناامیدی مهر و مومی که بر روی ظرف وجود داشت را برداشته، و با کلماتی که یک راهبه مدتها پیش به او یاد داده بود، تلاش کرد Djinn را فراری دهد. در عین ناباوری گرالت، پس از ادای کلمات، Djinn دندلاین را رها کرده، و فرار کرد.

دندلاین در طی این اتفاقات به شدت زخمی شده بود. فراموش هم نباید کرد که او انسان معمولی بوده و مانند گرالت دارای بدنی قدرتمند و مقاوم نیست. گرالت که جان دندلاین را در خطر می دید، از مردم روستا نشانی یک طبیب یا جادوگر را پرسید تا بتوان جان دوستش را نشان دهد. پس از پرس و جو، گرالت متوجه شد فقط یک نفر می تواند در آن روستا به او کمک کند. جادوگری به نام Yennefer of Vengerberg. با وجود آن که پادشاه Herlbert استفاده از جادو را در Redania ممنوع ساخته بود، اما Yennefer بدون توجه به آن فرمان، به کارهای خود مشغول بود.پس از اینکه گرالت به محل اقامت Yennefer رسید، با وجود سوتفاهم هایی که در ابتدای دیدار برایشان پیش آمده بود، گرالت از او کمک خواست تا دندلاین را نجات دهد. Yennefer سپس از گرالت در مورد مهر و موم و همچنین دلیل فرار Djinn پرسید که گرالت به او جواب داد احتمالا یکی از آرزو های دندلاین موجب فرار Djinn شده است. گرالت اما داشتن مهر و موم ظرف قدیمی را به Yennefer اطلاع نداد. سپس آن دو از طریق یک پورتال به محل اقامت دندلاین رفتند تا Yennefer بتواند او را درمان سازد.

Fact چهارم: چیزی به نام Witcher Code وجود ندارد. در کتاب های ویچر، و همچنین سه گانه ویچر در دنیای گیم، در لحظات و شرایط گوناگون، گرالت یا دیگر دوستانش، از Witcher Code نام برده و اذعان می کنند به دلیل Witcher Code از انجام برخی کارها معذور هستند. برای مثال گرالت می گوید Witcher Code صراحتا مشخص ساخته که ویچرها در کشمکش ها سیاسی باید بیطرف بمانند و جناحی را انتخاب نکنند. یا مثال هایی از این قبیل. در حقیقت چیزی به نام Witcher Code وجود ندارد و هرگاه گرالت یا دیگر ویچر ها میخواهند از انجام کاری طفره روند، یا تصمیمی خاص اتخاذ کنند، از بهانه Witcher Code استفاده می کنند تا تصمیم یا عمل خود را توجیه سازند. در اصل هر ویچر در هر گونه تصمیم گیری کاملا آزاد و مختار است.

هیچ وقت نمی فهمم چرا مردم جونشون به خطر میندازن و به یه ویچر مسلح و تعلیم دیده حمله می کنن… نکنه مشکل از قیافه منه؟!

وقتی که Yennefer به درمان دندلاین مشغول شد، خیال گرالت از بابت جان دوستش آسوده گردید. سپس در حالی که گرالت با بعضی افراد در مورد جادوگر صحبت می کرد، به او اخطار داده شد که مراقب Yennefer باشد، چرا که او هیچ کاری را بدون توقع و محض رضای خدا انجام نمی دهد و حتما انتظار پاداشی در ادامه دارد. پس از گذشت مدتی، Yennefer که در اتاق بالایی مشغول مداوای دندلاین بود، گرالت را صدا زد. وقتی گرالت وارد اطاق شد، Yennefer با استفاده از جادو او را متوقف ساخت و او را در تله قرار داد. Yennefer سپس به گرالت گفت که او می دانسته مهر و موم دست خود گرالت بوده است. گرالت سپس مهر و موم را به Yennefer داد تا هم از مشکلات احتمالی جلوگیری کند، و هم به نوعی اعتماد و رضایت او را جلب سازد. اما گرالت کاملا اشتباه فکر می کرد، چرا که نقشه جادوگر این بود که با استفاده از مهر و موم، جادوی خود و دندلاین که اکنون بیم او و Djinn ارتباط برقرار شده، Djinn را ظاهر ساخته و او را برای خود اسیر کند. Geralt نپذیرفت که همکاری کند چون می دانست جان دندلاین در خطر بزرگی قرار می گیرد. Yennefer پس از از این حرف خشمگین شده، و با استفاده از Spell قدرتمند، گرالت را موقتا فلج ساخت و همچنین دیواری محافظ دور آن اتاق ایجاد کرد که کسی حق ورود و دخالت را نداشته باشد. سپس او به گرالت گفت که باید برخی حساب های Yennefer را تسویه کرده و به نوعی به او کمک کند(در قبال کمک جادوگر به دندلاین). سپس Yennefer گرالت را بوسید که با این کار جادویی قدرتمند ذهن گرالت را تسخیر کرد و در ادامه گرالت به نقطه ای نامعلوم تلپورت شد.

وقتی که گرالت به هوش آمد، خود را در سیاهچال شهر یافت. سپس یکی از زندانیان تمام اتفاقات را برای او شرح داد. گرالت که کنترلی بر افکار و اعمال خود نداشته بود، ابتدا پیش بنگاه وام شهر رفته(او از Yennefer طلب داشت) و او را به شدت کتک زده بود. گروهی از سربازان محافظ شهر را زخمی ساخته بود، و سپس در حالی که مشغول توهین به کشیش های معبد اصلی شهر بود، به سمت معبد حرکت کرد. در همین هنگام بود که سه کشیش اصلی شهر رأی گیری کرده و تصمیم گرفته بودند Yennefer را از شهر اخراج کنند. گرالت اما نتوانست خود را به درون معبد برساند و در نزدیکی آنجا بیهوش شده و بر روی زمین افتاد و سربازان سپس او را به سیاهچال انداختند. در همین هنگام که زندانی تمام وقایع را برای گرالت شرح داد، گروهی از سربازان وارد سیاهچال گرالت شده و مشغول کتک زدن او شدند. در حالی که یکی از سربازان با مشت و لگد به گرالت آسیب می رساند، از روی تمسخر از او پرسید آرزویی دارد یا نه، که گرالت پاسخ داد آرزو می کند آن سرباز منفجر شود. در عین ناباوری بلافاصله آن سرباز به شکل وحشتناکی از درون متلاشی شد. اینجا بود که مشخص شد این گرالت بوده است که آرزو های خود را به Djinn می گفته است نه دندلاین.

پس از این اتفاق گرالت پیش شهردار شهر Neville برده شد تا کارها و اعمال خود را توضیح دهد. یکی از کشیش های معبد به این نکته اشاره کرد که احتمال فراوان گرالت دچار جادوی Yennefer شده و آن اعمال را انجام داده بود و در واقع او بیگناه است. سپس گرالت کل داستان و اتفاقات را برای شهردار تعریف کرد. Neville سپس به این نکته اشاره کرد که احتمالا دلیل اینکه Yennefer به دنبال Djinn است این است که می تواند قدرت زیادی را از او بگیرد. در همین هنگام پرتالی باز شده، و دندلاین از آن به بیرون افتاد. سپس دندلاین اشاره کرد که گرالت بیگناه است و همچنین گفت Yennefer او را به آنجا فرستاده تا آرزو کند همگان بیگناهی گرالت را باور کنند. اینجا بود که شهردار متوجه شد Yennefer با استفاده از آرزوی آخر دندلاین، میخواسته Djinn را به اسارت بگیرد و از آن استفاده کند. در همین هنگام صدای فوق العاده بلندی در شهر شنیده شد و وقتی همه بیرون رفتند، متوجه شدند djinn بالای اتاقی که Yennefer در آن حضور دارد در حال پرواز است. Djinn که تلاش می کرد فرار کند، بسیاری از خانه ها و مغازه های شهر را هنگام فرار با قدرت خود نابود ساخت.

گرالت که متوجه شد که جان Yennefer در خطر است، از یکی از کشیش ها درخواست کرد همان پورتالی که دندلاین با آن به آنجا آمدت بود را بازگشایی کند تا او بتواند Yennefer را نجات دهد. پس از وارد شدن به پورتال، گرالت پارد اتاق Yennefer شد. او بلافاصله متوجه شد انرژی و توان Yennefer رو به پایان است و او به زودی توسط Djinn از پای در خواهد آمد. Yennefer که متوجه حضور گرالت شده بود، پورتالی را باز کرد تا او را خارج سازد، اما در همین هنگام Djinn به Yennefer حمله کرد تا کار او را تمام کند. در همین هنگام گرالت خود را به جلوی Yennefer انداخت و بین او و Djinn سد شد. به طور شگفت انگیزی Djinn به گرالت حمله نکرد و فقط با زبانی عجیب شروع به فریاد و صحبت کرد. در این هنگام گرالت از فرصت استفاده کرده، و خود و Yennefer را از طریق پورتالی که Yennefer لحظاتی پیش ایجاد کرده بود نجات داد. پس از نجات از خطر، گرالت به Yennefer توضیح داد که او بوده است که از آرزو ها استفاده می کرده نه دندلاین، سپس به عنوان آرزوی آخر، گرالت آرزو کرد که سرنوشت او و Yennefet با یکدیگر همراه و مشترک شود. دلیل این آرزو این بود که اگر گرالت این کار را نمی کرد، سرانجام روزی Djinn جادوگر را می کشت. پس از پایان این اتفاقات، رابطه صمیمی و عاشقانه بین گرالت و Yennefer شکل گرفت. در ادامه نزدیک به یکسال گرالت از دنیای شکار هیولاها و خنثی کردن طلسم ها فاصله گرفته، و با Yennefer در Vengerberg مشغول زندگی شد. هر چند بعد از یکسال، به علت رفتار های Yennefer دیگر گرالت نتوانست شرایط را تحمل کند، و شبانه آنجا را ترک کرد.

Fact پنجم: گرالت عنوان شوالیه را دریافت کرده است. در طی یکی از ماجراجویی های پرتعداد خود، گرالت خود را در میان پلی میبیند که بین دو جبهه مختلف جنگ قرار دارد. گرالت بلافاصله تصمیم می گیرد به نیروهای مدافع بپیوندد و از پل در مقابل حمله نیروهای Nilfgaard دفاع کند. بعد از جنگی خونین و تمام عیار که با عقب نشینی نیروهای مهاجم به پایان رسید، ملکه Rivia و Lyria به نام Meve, به پاس شجاعت و رشادتی که او در طی نبرد از خود نشان داد، رسما لقب شوالیه را به گرالت اعطا کرد.

  • داستان نسخه اول Witcher

در همان ابتدا، گرالت مامور می شود تا درمانی برای دختر King Foltest پیدا کند. او که دچار طلسم شده است، به هیولایی مخوف تبدیل می شود. چند سال بعد، گرالت که دچار فراموشی شده است، توسط گروهی از ویچر های باقی مانده پیدا می شود. آنها گرالت را به Kaer Morhen منتقل می سازند. گرالت سعی میکند اتفاقات و وقایع گذشته را به یاد آورد، اما در همین حین گروهی از راهزنان به نام Salamandraبه قلعه حمله ور می شوند. ویچرهای قلعه با همکاری ساحره ای به نام Triss Merigold از قلعه در مقابل هجوم دفاع کرده، و دشمنان را به عقب می رانند. اما در همین شرایط جادوگری به نام Azar Javed و قاتلی به نام Professor معجون و داروهایی که برای ویچرها به کار برده می شود را ربوده و فرار می کنند. سپس ویچر ها به مناطق مختلف رفته تا اطلاعات بیشتری در مورد این حمله و اهداف آنها کسب کنند. Geralt راهی Vizima می شود. جایی که پایتخت Temeria به شمار آمده، و تحت فرمانروایی King Foltest است. قبل از اینکه او وارد Vizima شود کودکی که از قدرت های جادویی برخوردار است به نام Alvin را ملاقات کرده، و متوجه می شود شهر در قرنطینه به سر میبرد. برای این که او بتواند جواز ورود به شهر را بگیرد، به او مأموریت داده می شود هیولایی که در فاضلاب ها پرسه می زند را نابود سازد. سپس او سرنخ های مختلفی را در رابطه با Salamandra پیگیری می کند. گرالت در ادامه متوجه می شود تنش ها و اختلافات بین Scoia’tael و Order of the Flaming Rose بسیار بالا گرفته، و جنگ داخلی اجتناب ناپذیر به نظر می رسد. سپس گرالت در مکانی با Azar Javed و Professor روبه رو شده، و پس از نبرد زخمی و بی هوش می شود که البته او توسط Triss نجات می یابد.در ادامه و در طی اتفاقات و فعل و انفعالات مختلف، گرالت در طی چند اتفاق، به گروه Salamamdra ضربه می زند. سپس گرالت به کمک Scoia’tael یا Order of The Flaming Rose, بسته به انتخاب بازیبازان، به پایگاه اصلی Salamandra در Vizima حمله ور می شود. اما ناگهان نیروهای حکومتی به فرمان پرنسس Adda, دختر King Foltest آنها را محاصره می کنند. گرالت متوجه می شود که Adda در غیاب پدرش دست به حرکات مختلف و خیانت آمیزی زده تست و اکنون او میخواهد گرالت را بکشد تا جلوی افشای حقیقت را بگیرد. گرالت با کمک Triss و به لطف پرتال از آنجا می گریزد.

پس از بازگشت Foltest, او دوباره قدرت و حکومت را بدست می گیرد. اما در این زمان جنگ داخلی بین Scoia’tael و Order of the Flaming Rose آغاز می شود. بسته به انتخاب های بازیبازان در طی نبرد پیشین، اکنون گرالت یا می بایست به الف ها و شوالیه ها در نبرد کمک کند، یا به پرستاران در بیمارستان یاری رساند. سپس King Foltest مکان Azar Javed را افشا می کند. برای آخرین بار گرالت و متحدانش به پایگاه آنها حمله کرده، او موفق می شود Azar Javed را بکشد. اما در ادامه به حقیقتی شوکه کننده پی می برد. رییس و رهبر Order of the Flaming Rose, مغز متفکر پشت حرکات Salamandra بوده است. در شرایطی که هرج و مرج بسیاری وجود دارد، پادشاه از گرالت می خواهد رییس Order of the Flaming Rose را بکشد. پس از رویایی با او، رهبر Flaming Rose به گرالت می گوید که قصد دارد از آخرالزمان یخبندان (White Frost) جلوگیری کند. سپس رهبر Flaming Rose گرالت را به یک دنیای توهمی و خیالی یخی منتقل می سازد. گرالت در نهایت او را شکست داده و به قتل می رساند. در صحنه آخر نسخه اول، قاتلی قصد کشتن King Foltest را داشته، که البته به لطف گرالت موفق نشده، تا اتفاقات در نسخه دوم دنبال شوند.

  • داستان نسخه دوم، Assassins of the Kings

داستان از جایی شروع می شود که گرالت در زندان بود و به جرم قتل King Foltest, توسط Roach که رییس نیروهای ویژه به شمار می آید بازجویی می شود. Roach پس از صحبت با گرالت و شنیدن حرف‌های او، قانع می شود که گرالت بی گناه است. بنابراین او همراه گرالت و Triss به دنبال قاتل اصلی روانه می شوند.

آن سه به شهر تجاری Flotsam رسیده، و توسط یک الف یاغی به نام Loverth مورد حمله قرار می گیرند. سپس گرالت دوتا تن از دوستان قدیمیش را، یعنی Dandelion و Zoltan را از اعدام نجات می دهد. سپس با کمک جادوگری نام Síle de Tansarville، گرالت یک هیولاهای بزرگ و خطرناک که راه ارتباطی شهر را مختل ساخته بود را از پای در میاورد. او سپس متوجه می شود که قاتل اصلی King Foltest, ویچری است به نام Letho. سپس Geralt و Loverth با Letho رودررو می شوند. در این شرایط Roach و نیروهایش نیز سر می رسند. در اینجا بازیباز باید بین کمک کردن به Loverth و Roach یک کدام را انتخاب کنند. فارغ از انتخاب بازیبازان، Letho با گروگان گرفتن Triss او را مجبور می سازد با ایجاد یک پورتال، آنها را به Aedim تلپورت کند.

اینجا داستان دو شاخه می شود. اگر بازیبازان تصمیم بگیرند به Loverth کمک کنند، گرالت همراه Loverth به Aedim رفته، و به نیروهای یاغی و Rebel در مقابل پادشاه Hesnselt کمک می کند. در اینجا گرالت سه ماموریت مهم را باید انجام دهد. اول: پیدا کرد پادزهری جهت درمان فرمانده Rebel به نام Sasika. دوم: مشخص کردن مکان حدودی Triss. و سوم: برداشتن یک طلسم که اجازه دفاع از پایگاه اصلی آنان را به آنها نمی دهد. در ادامه نیروهای Rebel سربازان پادشاه را شکست داده و پادشاه Henselt مجبور می شود شرایط Sasika را بپذیرد. گرالت سپس متوجه می شود ذهن Sasika توسط جادوگری به نام Philppa Eilhart کنترل می شود. Philippa سپس خود و Sasika را به Luc Muinne تلپورت می کند و گرالت و Loverth هم به تعقیب آنها می پردازند.

اما اگر گرالت تصمیم بگیرد به Roach کمک کند، Roach از گرالت میخواد Loredo را به علت خیانت به قتل برساند. سپس گرالت همراه Roach به Aedim سفر می کنند. در اینجا باز گرالت درگیر نبرد بین نیروهای شورشی Rebel و پادشاه می شود، اما این بار او و Roach به نیرو های پادشاه کمک می کنند. در اینجا نیز گرالت سه ماموریت پیش روی خود میبیند. مشخص کردن مکان حدودی Triss, درمان و برداشتن طلسمی از روی پادشاه Henselt, و در نهایت برداشتن طلسمی که اجازه حمله به پایگاه شورشیان را به نیروهای پادشاه نمیدهد. سپس او جان پادشاه را در مقابل حمله دو ویچر حفظ کرده، و متوجه می شود آنها با Síle de Tansarville همدست هستند. گرالت در می یابد Síle de Tansarville و Philippa Eilhart تمام مدت از فرماندت شورشیان به نفع اهداف خود سو استفاده کرده اند. سپس طی یکسری فعل و انفعالات، King Henselt بسیاری از نیروهای Roach را قتل عام می کند. پس از حمله ی پادشاه به مقر اصلی شورشیان، گرالت محافظ شخصی Hesnelt را شکست می دهد و پیش پادشاه می رسد. اینجا گرالت می تواند به Roach اجازه دهد پادشاه را بکشد تا انتقام یاراتش را بگیرد( که این تصمیم موجب جنگ داخلی می شود)، یا این که او را قانع سازد که پادشاه را زنده بگذارد. فارغ از تصمیم گرفته شده، گرالت و Roach راهی Luc Muinne می شوند تا Phillppa و Triss را بیابند.

Fact ششم: صداپیشه شخصیت گرالت، تا قبل از نسخه سوم، هیچ گاه عنوانی از دنیای ویچر را تجربه نکرده بود. آقای Doug Cockle که وظیفه صداپیشگی گرالت را در سه گانه Witcher بر عهده داشت، طی مصاحبه ای اعلام کرد برای اولین بار نسخه سوم بازی را تجربه کرده است. آقای Cockle اشاره کرد که هیچگاه علاقه مند یا مشتاق به انجام بازیهای ویدیویی نبوده است و پس از موفقیت ها و آوازه Witcher 3 بود که او تصمیم گرفت یک PlayStation 4 خریداری کرده، و نسخه سوم را تجربه کند

سپس گرالت همراه Roach یا Loverth, بسته به انتخاب قبلی به Luc Muinne می رسند. در آنجا Síle de Tansarville و Phillppa جلسه ای تشکیل داده تا قدرت خود را تثبیت سازند.

حال اگر گرالت همراه Loverth به آنجا برسد، باید از بین نجات دادن Triss یا Phillppa یکی را انتخاب کند. اکر گرالت همراه Roach به آنجا برسد، بین نجات Triss و نجات شاهزاده ربوده شده Temeria یعنی Anais, باید یکی را انتخاب کند. بر اساس تصمیم گرفته شده جلسه متوقف شده و Letho همراه با نیروهای Nilfgaardian سر می رسد. اگر گرالت چه همراه Roach چه همراه Loverth تصمیم بگیرد Triss را نجات دهد، او نقشه شوم Síle de Tansarville و Phillppa را فاش می سازد. سپس گرالت به تعقیب Síle de Tansarville می پردازد. او قصد دارد با Megascope از آنجا بگریزد، اما Letho با دست کاری وسیله، آن را از کار انداخته و در نتیجه Síle de Tansarville در آنجا گیر می کند. حال گرالت یا می تواند او را نجات دهد یا این که کاری نکند که بدین صورت Síle de Tansarville تکه تکه می شود. در نهایت گرالت با Saskia مبارزه می کند و بعد از شکست دادن او، یا می تواند او را بکشد، یا زنده بگذارد یا اگر در قسمت قبل philippa را نجات داده باشید، می تواند طلسم او را خنثی کرده، و ذهن او به حالت عادی بازگرداند.

در بخش پایانی، اگر Triss نجات پیدا کرده باشد، او می تواند جلوی مشکلاتی که در Luc Muinne پیش آمده بودند را بگیرد. اما اگراو نجات پیدا نکرده باشد، استفاده های مرگبار از جادو درسرتاسر سرزمین های شمالی ادامه پیدا کرده، و هرج و مرج و تلفات به همراه می آورد. در پایان و پس از شنیدن داستان Letho, گرالت می تواند از جان او بگذرد یا این که با او مبارزه کرده و او را بکشد.

  • داستان نسخه سوم، The Wild Hunt

در ابتدای داستان، گرالت با عشق قدیمی خود، یعنی Yennefer دیدار می کند. او به گرالت اطلاع می دهد که Emperor Emhyr او را به پایتخت فراخوانده‌است. پس از ملاقات با Emperor Emhyr، او گرالت را موظف می سازد تا Ciri را پیدا کند. چندین سرنخ مختلغ از Ciri در مکان ها مختلف بدست آمده است. Ciri به عنوان Child of the Elder blood, قدرت فوق العاده ای را به صورت بالقوه در اختیار دارد. گرالت ابتدا به دنبال سرنخ اول به Crow’s Perch, پایگاه Bloody baron می رود. Baron از کمک به او سرباز می زند مگر به شرط آنکه گرالت دختر و همسر Baron را بیابد. در پایان اطلاعاتی که گرالت از Baron دریافت می کند، نمی تواند مکان قطعی سیری را مشخص سازند. سپس گرالت با کمک جادوگری به نام Keira Metz, در می یابد جادوگری الف به دنبال پیدا کردن سیری است. در ادامه سرنخ های مختلف گرالت را به Crookbag Bug می رسانند. جایی که سه روح و موجود پلید در آنجا زندگی می کنند. گرالت متوجه می شود آنها ابتدا Ciri را دستگیر کردند، اما در ادامه Ciri موفق به فرار می شود. در ادامه ی جست و جوی خود، گرالت به Novigrad می رسد. در آنجا او در می یابد Church Of Eternal Fire, با قدرت و بی رحمی تمام، در حال سرکول کردن جادوگران هستند. سپس گرالت دوست قدیمی خود، Triss را پیدا می کند. او به گرالت می گوید سیری با Dandelion ارتباط برقرار کرده، و به همین دلیل گرالت متوجه می شود برای پیدا کردن سیری، ابتدا باید دندلاین را پیدا کند. پس از پشت سر گذاشتن اتفاقات گوناگون، گرالت دندلاین را نجات داده، و در می یابد Ciri به Skellige تلپورت شده است.

در Skellige, گرالت به Yennefer پیوسته، و جست و جو خود را ادامه می دهند. سپس آنها در می یابند در چند مقطع، سیری با نیروهای Wild Hunt درگیر شده، اما در نهایت با کمک از طرف جادوگر الف، توانسته است فرار کند. سپس آنها متوجه می شوند آخرین سرنخی که در اختیار دارند، موجودی عجیب به نام Uma است که هنگام فرار سیری حضور داشته. آنها Uma را به Kaer Morhen منتقل ساخته، و با تلاش فراوان طلسم او را باطل می سازند. آنها در می یابند Uma, همان جادوگر الفی بوده که به سیری کمک کرده است. جادوگر الف یا همان Avallac’h، به گرالت اطلاع می دهد که Ciri را به Isle if Mists تلپورت کرده است. سپس گرالت به آنجا سفر کرده، و سیری را پیدا می کند. او به گرالت می گوید که جهان Wild Hunt توسط White Frost نابود شده، و اکنون Eredin پادشاه Wild Hunt به دنبال تصرف و تسخیر کل آن قاره است. سپس گرالت Ciri را به Kaer Morhen برگردانده، و با کمک متحدان و دوستانش مانند Lambert, Eskel, Vesemir, Roach و دیگر افراد از قلعه در مقابا حمله Wild Hunt دفاع می کنند. در طی حمله، Vesemir جان خود را فدا کرده و سیری را نجات می دهد. قدرت سیری نیز دشمنان را از آنجا دور می سازد.

سپس گرالت و متحدانش به دنبال پیدا کردن Sunstone می روند. این شی باستانی توانایی گول زدن Eredin را دارد و می تواند او را به نقطه ای خاص کشانده، و همانجا نگه دارد. پس از استفاده از Sunstone, آنها موفق می شوند Eredin را به نقطه ی موعود کشانده، و در نبردی تمام عیار با لشکر او مبارزه کنند. در پایان نیز گرالت در نبرد تک به تک Eredin را از پای در می آورد. سپس Ciri برای تقابل با White Frost و نجات دنیا از شر آخرالزمان یخی، وارد پورتال می شود تا با نیروی Elder Blood, جلوی فاجعه را بگیرد. بر اساس تصمیم هایی که بازیباز در مراحل قبلی هنگام مواجه با سیری گرفته است، شاهد پایان های مختلفی خواهیم بود. اگر Ciri با موفقیت جلوی White Frost را گرفته و زنده بماند، گرالت می تواند بازنشسته شده، و یا با Triss و یا با Yennefer دوران بازنشستگی را سپری کند. اگر گرالت سیری را به دیدار با پدرش بیاورد و به Nilfgaard در نبرد کمک کند، سیری تصمیم می گیرد امپراطور بعدی شود. اگر سیری با پدرش ملاقات نکند، او مرگ خود را جعل کرده و تبدیل به ویچر می شود. اما اگر سیری زنده نماند، گرالت برای پیدا کردن Medallion او به Crockback Bug رفته، و پس از کشتن موجود شیطانی آخر، Medallion سیری را بدست می آورد و در حالی که ناراحت و خشمگین است، توسط هیولاها محاصره می شود. سرنوشت گرالت در این پایان نامعلوم است هر چند می توان نتیجه گرفت او از این اتفاق جان سالم به در نبرده است…

Fact هفتم: از گرالت، عموما به عنوان یک غیرانسان یاد می شود. با وجود این که پدر و مادر گرالت انسان بوده، و خود او نیز از نژاد انسان است. بسیاری از مردم و پادشاهی های اقلیم های مختلف، Geralt of Rivia را به عنوان یک Non-Human در نظر می گیرند. نکته جالب تر این است که از سمت دیگر، غیرانسان ها مانند الف ها و کوتوله‌ها، گرالت را در زمره انسان ها به شمار می آورند. از این جا مانده و از آن جا رانده!!!

مطالبی که در بالا خواندید، برخی از مهم ترین اتفاقات زندگی Geralt of Rivia به شمار می رفتند. البته بدیهی است در یک مقاله چند هزار کلمه ای نمی توان ده ها کتاب طولانی را خلاصه کرد، با این حال تلاش کردم اتفاقات اصلی و مهم را پوشش داده باشم. در ادامه، خلاصه ای از یکی کتاب های دنیا را ویچر می توانید مطالعه کنید. البته بدیهی است نوشتن خلاصه تمامی کتاب ها امکان پذیر نبود. امیدوارم از مطالب پیش رو نیز لذت ببرید.

  • Blood Of Elves

وقایع این کتاب با حمله امپراطوری Nilfgaard به پادشاهی Cintra آغاز می شود. ملکه Cintra, به اسم Calanthe دست به خودکشی زده و نوه او به نام Cirilla که بیشتر Ciri خطاب می گیرد، به زحمت از پایتخت فرار می کند. Emhyr var Emreis جاسوسانی را مأمور می سازد تا او را پیدا کنند. Emhyr var Emreis به خوبی می داند Ciri بسیار مهم و ارزشمند است. نه تنها به خاطر این که خون سلطنتی در رگ های او جریان دارد، بلکه به خاطر قدرت های جادویی و خون Elven که در رگ های او جاری است.

در ادامه، Geralt of Rivia محافظت Ciri را برعهده گرفته و او را با خود به Kaer Morhen می برد. جایی که او تحت تعلیمات و آموزش های ویچر های School of the Wolf, مانند Lambert, Eskel, Vesemir و البته خود Geralt قرار می گیرد. در آنجا او شمشیر زنی، مهارت های مبارزه ای و آموزش های رزمی را فرا می گیرد و با هیولاها و موجودات مختلف و نقاط قوت و ضعف آنها آشنا می گردد. پس از گذشت مدتی، کم کم نشانه هایی از قدرت غیرقابل کنترل Ciri به چشم می آیند. Geralt از دوست قدیمی خود، ساحره Triss Merigold درخواست می کند تا به Kaer Morhen آمده، و وضعیت Ciri را بررسی کند. پس از بررسی های مختلف، Triss به Geralt اطلاع می دهد که او نمی تواند به Ciri کمک کند، چون نیاز به جادوگری قدرتمند تر است. سپس او به گرالت می گوید غرور خود را کنار گذاشته، و از Yennefer تقاضای کمک کند.

در همین شرایط، جادوگری به دنبال Rience قصد دارد تا خود را به Ciri برساند. Rience خود شاگرد جادوگری فوق العاده قدرتمند است که هویت او نامشخص است. Reince دوست گرالت یعنی دندلاین را گروگان می گیرد تا بتواند با استفاده از این حربه، به خواسته خود برسد، اما حضور به موقع Yennefer جان دندلاین را نجات می دهد. در طی نبرد Yennefer و Rience, او( Rience) از ناحیه صورت زخمی شده و با باز کردن پورتالی فرار می کند.

در فصل بهار، گرالت به همراه Triss و Ciri پایگاه خود یعنی Kaer Morhen را ترک می کنند تا Ciri را سالم به Tenple School در Ellander برسانند. آنجا قرار بود Ciri یک سری آموزش ها و تعلیمات معمولی را پشت سر بگذارد. اما در راه، Triss بیمار می شود و آن سه به گروهی از کوتوله های محافظ Yarpen Zigren در بین راه ملحق می شوند. این گروه از کوتوله ها وظیفه محافظت از کاروانی را بر عهده دارند که متعلق به King Henselt است. اما ناگهان حمله ای به کاروان صورت می گیرد و در ادامه مشخص می شود خود King Henselt که به وفاداری Yarpen شک داشته است، این حمله را برنامه ریزی کرده است.

در همین هنگام، در قلعه ی Hagge, جلسه ای بین برخی از فرماندهان و حاکمان مختلف از جمله King Henselt, Faltest و Mave در حال برگزاری است. در طی این جلسه، تصمیم گرفته می شود که Ciri باید به قتل برسد آن هم به دلیل منافع سرزمین های مختلف.

در ادامه پس از پشت سر گذاشتن اتفاقات گوناگون و مواجه شدن با مشکلات مختلف، سرانجام گرالت Ciri را به Ellander می رساند تا آموزش های خود را فرا بگیرد. Yennefer نیز در آنجا به او ملحق می شود تا به او کمک کند. در همین حین Emhyr var Emreis از جلسه ی مخفی حاکمان و پادشاهان در قلعه Hagge مطلع می شود. او سپس به Rience دستور می دهد که بی سر و صدا و مخفیانه Geralt را به قتل برساند. چون او به خوبی می داند تا وقتی که گرالت زنده بوده و از Ciri به هر قیمتی محافظت می کند، او نمی تواند به Ciri دسترسی پیدا کند.

پس از گذشت مدتی، Ciri و Yennefer با یکدیگر صمیمی شده و رابطه ای مانند یک مادر و دختر بین آنها شکل می گیرد. Yennefer تلاش زیادی کرده و وقت زیادی را صرف می کند تا به Ciri چگونگی کنترل کردن قدرت خود را آموزش دهد تا در آینده این قدرت عظیم خطرآفرین نشود.

در همین شرایط، گرالت با کمک Dandelion و Shani تلاش می کند رد Rience را پیدا کرده و خود را به او برساند. پس از تلاش های بسیار، گرالت Rience را پیدا کرده و با او مبارزه می کند، اما هر دو به سختی مجروح می شوند و ارباب Rience, با ایجاد پورتالی او را از دست گرالت نجات می دهد. در حالی که در ادامه گرالت دوباره تلاش می کند تا Rience و اربابش پیدا کرده، و از نقشه ها و اهداف آنها مطلع شود، تمامی مدارک، سر نخ ها و شاهد ها توسط جادوگری به نام Philippa Eilhart نابود می شوند و بنابراین گرالت هیچگونه سر نخی برای ادامه تعقیب خود در اختیار ندارد. در بخش پایانی کتاب نیز Yennefer و Ciri تصمیم می گیرند Ellander را ترک کنند. هنگام خروج از آنجا، Yennefer از Ciri می پرسد اولین دفعه ای او را دیده است چه حسی داشته که Ciri می گوید در برخورد اول اصلا از Yennefer خوشش نمی آمده است. در ادامه آن دو جملاتی را رد و بدل کرده و کتاب در همین جا به پایان می رسد. ادامه اتفاقات Elven Blood در کتاب های بعدی این سری یعنی Time if Concept, Baptism of Fire, The tower of the swallow و The lady of the Lake روایت می شوند. دلیل این که داستان بالا را به صورت خلاصه برای شما عزیزان آماده کردم این بود که کمی با داستان و حال و هوای کتاب های ویچر نیز آشنا شوید.

تصویر جلد کتاب Blood Of Elves

  • نگاهی به ویژگی‌های اخلاقی و شخصیتی Geralt of Rivia

گرالت، چه در دنیای کتاب و چه در سه گانه Witcher, همواره شخصیتی استوار. مطمئن، باهوش و قدرتمند بوده است. حتی در مواجه با دشمن ها و موانعی فوق العاده سخت تر و قوی تر از او، گرالت همواره با کمک تدبیر و البته پشتیبانی دوستانش، از پس مشکلات و دشمنان برآمده است. او کمی دمدمی مزاج است. ممکن است لحظه ای خشمگین باشد، و لحظه ای با دندلاین به شوخی های معمولی بپردازد. ممکن است هنگام مواجه با Yennefer و به فردی احساساتی و عاشق تبدیل شود، یا این که کاملا سرسختانه و مغرور رفتار کند.

گرالت ارزش بسیار بالایی برای دوستان و نزدیکان خود قائل است. او حاضر است برای کمک یا نجات دوستان و عزیزانش مانند Ciri, Yennefer, Triss, Dandelion, Zoltan و دیگر دوستان خود، خطرناک ترین کارها را انجام دهد.البته گرالت را نمی توان از آن دسته افرادی نامید که لزوما همواره علاقه و یا حس درونیشان را آشکار می سازند. در بسیاری از لحظات او ممکن است با یکی از دوستانش بحث کند، با زبان طعنه و گستاخ با آنها صحبت کند و کمی آنها را برنجاند، اما اگر اتفاقی رخ دهد، او حاضر است برای دوستان و نزدیکانش با آغوش باز با قویترین دشمنان و هیولاهای جهان نیز مبارزه کند.

گرالت بیشتر حالتی جدی دارد، اما با این وجود در شرایط مناسب، او روی بامزه، جذاب و سرگرم کننده خود را نیز به نمایش می گذارد. مثل اوقاتی که با Dandelion به سفر و خوشگذرانی مشغول است، یا وقتی که با دوستان ویچر قدیمی خود، مشغول صحبت و تعریف کردن خاطرات مختلف هستند.

اما نکته مهمی که در مورد او وجود دارد این است که توافق نظری در مورد دسته بندی اخلاقی شخصیت Geralt وجود ندارد. برخی افراد از او به عنوان ضد قهرمان یاد می کنند، و برخی دیگر سرسختانه او را یک قهرمان می نامند. اما اگر بخواهیم بر اساس منطق و دلیل تصمیم گیری کنیم، باید بگویم اعمال، رفتار و در کل ویژگی‌های شخصیتی گرالت به ضد قهرمان ها نزدیکی بیشتری دارد. اشتباه نکنید. کلمه ضد قهرمان ممکن است غلط انداز باشد. ضد قهرمان ها آدم ها و شخصیت های بد و منفی به شمار نمی آیند، اما از طرف دیگر افراد قهرمان با اعمال مشخص نیز در نظر گرفته نمی شوند. در واقع بهترین کلمه برای توصیف این افراد، کلمه “خاکستری” است. آنها نه سفید هستند نه سیاه. البته دوباره خود ضد قهرمانان تفاوت های گسترده ای با یکدیگر دارند. ممکن است یه ضد قهرمان به شخصیت منفی نزدیک تر باشد یا این که بالعکس، یک ضد قهرمان خود را نزدیک به گروه قهرمانان ببیند. گرالت را باید ضدقهرمانی دانست که تا حد قابل توجهی به یک قهرمان نزدیک است. اما او همچنان یک Anti-Hero به شمار می رود. در مورد ویژگی‌های ضد قهرمان ها نیز باید بگویم که آنها فاقد یک سری ویژگی‌های اخلاقی و عقیدتی هستند. ضدقهرمان ها ممکن است جان انسان های بیگناه را نجات دهند، Villan ها را شکست دهند یا حتی یک جامعه و جهان را نجات دهند، اما لزوما انگیزه آنها از این کارها فقط رسیدن به اهداف مثبت نبوده است. ممکن است انگیزه هایی مانند پول، انتقام، نجات خود یا یکی از نزدیکان دلیل انجام کار قهرمانانه آنها باشد. در کل اشتباه نکنید، یک ضد قهرمان آدم بد و شرور محسوب نمی شود. اگر به رفتار ها و اعمال گرالت در لحظات و شرایط مختلف نگاهی بیاندازیم، متوجه می شویم کم نبوده اند لحظاتی که او منافع خود یا نزدیکانش را به منافع یک گروه یا شهر ترجیح داده است. اگر تمامی افرادی که گرالت در طی اتفاقات مختلف کشته است را بررسی کنیم، قطعا افراد بیگناه نیز دیده می شوند. اما هر چه که باشد، Geralt برای ما یک افسانه بوده و خواهد بود. افسانه ای تکرار نشدنی.

Fact هشتم: یک فیلم با محوریت دنیای ویچر قبلا ساخته شده (که ای کاش ساخته نمیشد) پس از عرضه موفق کتاب The Lady if The Lake, شخصیت گرالت او ریویا به محبوبیت فوق العاده بی نظیری در لهستان دست یافت. به همین دلیل یک گروه فیلمسازی تصمیم گرفتند تا از فرصت استفاده کرده، و فیلمی با اقتباس از کتاب های ویچر تولید کنند. نام این فیلم Hexer بود و در سال ۲۰۰۲ اکران شد. کارگردان مطرح لهستانی Marek Brodszki نه تنها بودجه ای قابل توجه نسبت به استاندارد های لهستان در اختیار داشت، بلکه از بهترین بازیگران و عوامل فنی لهستان نیز بهره می برد. اما نتیجه خروجی فاجعه بار بود. داستانی بسیار سطحی، احمقانه و فاقد جذابیت، دیالوگ های نچسب، غیرواقعی و ضعیف، بازی سطح پایین بازیگران و جلوه های ویژه ی بسیار مبتدیانه. با این وجود موسیقی فیلم عملکرد قابل قبولی از خود به نمایش گذاشت. حال باید دید سریال Witcher شبکه Netflix می تواند از پتانسیل بالا و جهان غنی دنیای ویچر به خوبی بهره ببرد یا خیر.

  • نگاهی به آینده سری Witcher

همانطور که تنی چند از مدیران ارشد CD Project Red پیش از این اعلام کردند، فرانچایز Witcher یکی از دو قطب و ستون اصلی سودآوری و برنامه ریزی این استودیو به شمار می آید. فروش بالغ بر بیست و پنج میلیون نسخه از Witcher 3 تیر خود اثباتی کامل تر بر این ادعاست. حتی امسال که چهار سال از عرضه و انتشار نسخه سوم می گذرد، همچنان این بازی فروش خوبی را تجربه می کند.

اما در مورد آینده این سری…یک چیز مشخص است، کار بازیبازان با ماجراجویی های گرالت تمام شده است. نسخه سوم، حسن ختامی خوب بر پایان ماجراجویی های گرالت محسوب می شد. اما برای نسخه بعدی کند احتمال کلی وجود دارد. اول اینکه شاهد یک ویچر جدید، با خط داستانی و شرایط منحصر بفرد باشیم. حتی به نظرم این احتمال وجود دارد که بازیبازان بتوانند ظاهر و ویژگی‌های مختلف ویچر خود را خلق کنند. در واقع یک ویچر جدید، اتفاقات جدید و ماجراجویی های جدید. اگر این اتفاق رخ دهد، چند مزیت بزرگ دارد. اول از آنکه نویسندگان می توانند شرایط، خط های داستانی، شخصیت ها و مناطق مختلفی را با الهام کلی از کتاب ها، یا خلاقیت های فردی خلق کنند که این مسأله می‌تواند کمک کند تا با محتویات جدیدی روبه شویم. از طرف دیگر حتی می توان از طریق برخی شخصیت ها، شهر ها یا حوادث، برخی شخصیت های فعلی سه گانه ویچر مانند Triss, Zoltan, Dandelion و حتی گرالت را نیز به عنوان شخصیت های فرعی و مکمل شاهد باشیم. البته این مسأله یک وجه منفی دارد و آن نیز این است که بازیبازان را شخصیت ها و جهانی جدید و غریبه مواجه می‌سازد و حس آشنایی و نوستالژی ابتدایی از بین می رود. احتمال دیگر این است که سازندگان نسخه بعدی را با حال و هوا و شرایط سه گانه اول خلق سازند. برای مثال ممکن است بازیبازان در نقش یک ویچر دیگر، مانند Lambert قرار بگیرند. هر چند احتمال ابن اتفاق بسیار کم است. دوران گذشته نیز می تواند زمانی مناسب برای خلق عنوانی جدید باشد. مثل دوران جوانی شخصیت Vesemir, یا ویچری دیگری در زمان قبل از سه گانه اول. نکته دیگری که وجود دارد نیز این است به احتمال فراوان، نسخه بعدی، Witcher 4 نام نخواهد گرفت چون بعید است ارتباط مستقیمی بین اتفاقات نسخه بعدی و سه گانه اول وجود داشته باشد.

احتمال آخر نیز این است که بازیبازان کنترل Ciri را در نسخه بعدی به دست بگیرند. قدرت های جادویی گسترده سیری می تواند رنگ و بویی متفاوت به مبارزات بازی ببخشد. اما مشکلی ابن جا به وجود خواهد آمد، Ciri یک ویچر به شمار نمی آید بنابراین این مسأله می تواند کمی هویت اصلی سری را زیر سوال ببرد. با این وجود یک چیز مشخص است. ویچر بعدی قطعا ساخته و عرضه خواهد شد و به احتمال فراوان، اکنون در مراحل پیش تولید و یا تولید اولیه قرار دارد.

Fact نهم: برخلاف باور عموم، گرالت از اهالی Rivia نمی باشد. با وجود آنکه گرالت پسوند Rivia را در نام خود می‌بینند و استفاده می کند، حقیقت این است که او از اهالی Rivia به شمار نمی رود. با وجود آنکه اهل Rivia نیست، اما خود را از اهالی آنجا معرفی کرده، و حتی لهجه آنها را کاملا به خوبی و روانی صحبت می کند. آن طور که مشخص است اعتبار Rivia و همچنین این نکته که برخی از ملکه ها و سیاست مداران مشهور دنیای ویچر از اهالی Rivia هستند، باعث شده گرالت خود را از اهالی آنجا معرفی کند تا اعتبار و مقبولیت بیشتری کسب کند.

دوستان عزیز گیمفایی، نظر شما در مورد این شخصیت دوست داشتنی جیست؟ نظرات، انتقادات و خاطرات خود را با ما درمیان بگذارید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *